حكيم زجاجى
1242
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فلك دست آن نامداران ببست * به يك ره فتادند از پاى بست برفتند ميران و شد مست شاه * به كين بود با كامران مهر و ماه چو اقبال را سر گران شد ز خواب * بيفتاد از پاى سلطان خراب چو شب روز آن شاه تاريك بود * به صبح دوم نيك نزديك بود در آن شب بيامد يكى راه بر * بياورد نزديك سلطان خبر كه ديدم در اين راه من لشكرى * كز آنسان نباشد به هركشورى چو آبى روان نرم پويان به راه * نبودست اى شاه ز آنسان سپاه ططرخان بفرمود كاو را بهجاى * ببستند بر هم سر و دست و پاى همىزد بر او چوب و گفتا دروغ * مگو تا نگردى برم بىفروغ سپيده كه از كوه بركرد سر * پديد آمد از كوه خيل تتر برآمد به بالا علمهاى زرد * سواران چالاك و مردان مرد بهادر كه نايماس بد نام اوى * درآمد به پيش اندرون جنگجوى چو از دور درگاه سلطان بديد * عنان آن سرافراز در خون كشيد برآمد به هم لشكر شهريار * پراكنده گشتند از هركنار در آن دم كه شد خيل زيروزبر * ز عالم نبد پادشه را خبر برفتند خاصان شه پر ز درد * فشاندند بر روى او آب سرد از آن آب شاه اندكى هوش يافت * تو گويى كه سرچشمهء نوش يافت قبايى بپوشيد بر تن كبود * دليلى به پژمردن شاه بود به اسب اندرآورد سرگشته پاى * روان گشت بىدانش و عقل و راى نبد بيش با شه غلامى سه چار * ندانست در ره يمين از يسار ز مستى كه بود آن شه نازنين * ندانست آن دم يسار از يمين همىتاخت بىخود به بيراه و راه * ندانست كس تا كجا رفت شاه همىراند سرگشته چون تندباد * چنان روز بد هيچكس را مباد ز مى نامبردار مخمور شد * به لب تشنه بد شاه ، رنجور شد جگر بود از رنج دل چاكچاك * لب از تشنگى خشك مانند خاك گروهى ز گردان كومالهگير ( ؟ ) * فرومايهاى چند خوار و حقير بر آن راه بودند كرده مقام * نه عقل و نه دانش نه كام و نه نام